![]() |
![]() |
|
|
مادر نمیر! مردن برای تو زود است و یتیمی برای ما زوتر ،ما هنوز کوچکیم ،از آب و گل در نیامده ایم .هنوز سرهایمان طاقت گرد یتیمی ندارد.
نهال تا وقتی که نهال است احتیاج به گلخانه و باغبان دارد،تاب سوز و سرما و طوفان را نمی آرد،و ما از نهال کوچکتریم و از غنچه ظریف تر.
اما نه،نمان برای محافظت از ما،نمان برای اینکه از ما مراقبت کنی
تو خود اکنون نیاز به تیمار داری.بمان برای اینکه ما تو را بر روی چشم های خود مدوا می کنیم .
تو اکنون به کشتی نجات طوفان زده ای می مانی که به سنگ کینه جهال غریق،شکسته ای و پهلو گرفته ای بمان برای اینکه ما بی مادر نباشیم.بمان برای اینکه ما مادری چون تو داشته باشیم.
می دانم که خسته ای،می دانم که مصیبت بسیار دیده ای،زجر بسیار کشیده ای،غم،بسیار خورده ای و می دانم که رفتن مشتاق تری تا ماندن و به آنجا دلبسته تری تا اینجا.
اما تو خورشیدی مادر!بمان! به خفاشان نگاه نکن،این کوری مسری و مزمن دلت را مکدر نکند،تو بخاطر همین چند چشم که آفتاب را نمی فهمند بمان.
می دانم که تو به دنبال چشمی برای دیدن و دلی برای فهمیدن گشتی و نیافتی.
من با چشمهای کودکانه خود شاهد بودم که تو با آن حال نزار،سوار بر مرکب می شدی و به همراه پدرم علی و دو برادرم حسن و حسین،شبانه بر در خانه های تک تک مهاجرین و انصار می رفتید و آنها را به یافتن حقیقت،دعوت می کردید.
بر گرفته از کتاب کشتی پهلو شگسته از سید مهدی شجاعی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 19:36 توسط حدیث |
|
|
پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم
شمعم که جان گدازم و دودی نیاورم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 خرداد1386ساعت 21:45 توسط حدیث |
|
|
گفتمش: بی تو چه باید کردن ؟
عکس رخساره ی ماهش را داد !
گفتمش: مونس شبهایم کو؟
رشته ی زلف سیاهش را داد !
وقت رفتن همه را می بوسید !
به من از روز نگاهش را داد
یادگاری به همه داد به من !
انتظار سر راهش را داد !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 17:26 توسط حدیث |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 19:47 توسط حدیث |
|
|
بی تو غار تاریک و پنهانم با تو خورشید درخشان اعظم کل زمانم
بی تو آفتاب تاریک قطبی زمستان با تو گرمای حیات بخش به زمستانم
بی تو علف خشک صحرا در تابستانم با تو قطره های آب جوشانم
بی تو سرگردان در این جهان با تو همه کس و همیشه خندانم
بی تو پای برهنه ، خسته و گریانم با تو نفس راحت ،مجنون عریان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 21:55 توسط حدیث |
|
|
یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهاش لبخند توست احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به یاد داشته باش که یک نفر ... یک جایی ... در حال فکر کردن به توست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 15:10 توسط حدیث |
|
|
وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 11:51 توسط حدیث |
|
|
سفر كردم كه از عشقت جداشم
دلم مي خواست كه من عاشق نباشم
ولي عشقت تو قلبم مونده اي واي
دل ديوونه رو سوزونده اي واي
هنوزم عاشقم دنياي دردم
مثل پروانه ها دورت مي گردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 خرداد1386ساعت 9:48 توسط حدیث |
|
|
خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم
خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 خرداد1386ساعت 18:5 توسط حدیث |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
همه چیز برای من و تو می شکفد
و اولین اندیشه جهان می تواند از آن ما باشد ما عاشقیم و بهشت برای ما آفریده شد فقط برای من وتو |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
حدیث محیا |
|
RSS
|