![]() |
![]() |
|
|
من روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده ست آغاز می کنم من با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق این محال - که دستم به دست توست- من جای راه رفتن پرواز می کنم ! آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم ، موسیقی نگاه تو را گوش می کنم. گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هرچه هست فراموش می کنم ............... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 بهمن1386ساعت 11:1 توسط حدیث |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
همه چیز برای من و تو می شکفد
و اولین اندیشه جهان می تواند از آن ما باشد ما عاشقیم و بهشت برای ما آفریده شد فقط برای من وتو |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
حدیث محیا |
|
RSS
|